گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم
ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم
این شعر احساس عمیق شاعر را نسبت به وطن و حس غربت بیان میکند. او آرزو دارد تا خورشید را در کنار خود ببیند و چهره وطنش را در صبحگاه مشاهده کند. صدای دلتنگی و حسرت برای زیباییهای وطن در بین سطرها مشهود است. شاعر با توصیفاتی مانند ترس از باغبان و خارهایی که دلش را میآزرد، به عمق رنج و دلتنگیاش اشاره میکند. در پایان، او به روزی امیدوار است که بتواند از ثمرات خوب زندگیاش بهرهمند شود و از زیباییهایی که در دسترسش است لذت ببرد. به طور کلی، شعر به ترکیب حسرت، عشق و امید پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم
ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم
ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را
نمی خواهم که از چاک قفس سوی چمن بینم
دلم از خار خار رشک، خار پیرهن گردد
ترا با برگ گل گر در ته یک پیرهن بینم
زهر یک قطره اشکم که دارد تکیه بر مژگان
زپا افتاده گلگونی به دوش کوهکن بینم
ز رنگ حرف، بوی غنچه راز نهان یابم
پریشان خاطری را از سر زلف سخن بینم
ز غیرت بندبندم همچو برگ بید می لرزد
نسیمی چون غبارآلود در صحن چمن بینم
خوش آن روزی که صائب از نهالش کام برگیرم
ترنج نیک بختی در کف از سیب ذقن بینم