قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم
غبارآلود شد آیینه چشم جهانبینم
در این شعر، شاعر به تأمل در شرایط خود و وضعیت انسانی میپردازد. او از خلأ و بیخبریاش در دنیای خوشی و بهشت سخن میگوید و در عین حال از تلخیهای آینده آگاه است. شاعر به تضادهای وجودی اشاره میکند؛ مانند زندگی مادی و معنوی، عشق و درد، و آگاهی و غفلت. او به سوز عشق اشاره میکند که بر جانش میسوزد و در عین حال، ناامیدی خود را از آینده بیان میکند. در پایان، خود را در مقام ستایشگر اهل بیت میداند، که نشاندهنده وابستگی او به اصالت و دیانت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم
غبارآلود شد آیینه چشم جهانبینم
ز غفلت در بهشت بیخودی بودم، ندانستم
که دارد تلخی تعبیر در پی خواب شیرینم
زمین پست فطرت کیست تا نخجیر من گردد
که گردون سینه کبک است پیش چنگ شاهینم
ز سوز عشق هر مو برتنم شمع می سوزد
نه مجنونم که چشم شیر باشد شمع بالینم
مرا تهدید فردا می دهد واعظ، نمی داند
که من امروز در دوزخ ز چشم عاقبت بینم
نظر واکرده ام در وحشت آباد پریشانی
بنات النعش آید در نظر چون عقد پروینم
به کردار بد و افعال زشت من مبین صائب
همینم بس که از مدحتگران آل یاسینم