نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم
به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم
این شعر از احساسات عمیق و پیچیدهی شاعر دربارهی عشق، زندگی و احوال درونی او سخن میگوید. شاعر از جنون عشق و تاثیر معلمش بر شخصیتش میگوید و به یاد عزیزش در دنیای فراموشی و غم اشاره میکند. او خود را مانند مگسی در جمع مردم میبیند که در خانهاش به عنوان مهمانی ناخوانده حضور دارد. در ادامه، شاعر به ناامیدی و دردهای وجودیاش اشاره میکند و تاکید میکند که حتی اشکهایش هم بیفایدهاند. او میگوید که در این دنیا با وجود هر آشوبی، خود را به عنوان معیاری برای سنجش قرار میدهد. در آخر، اشاره به عدم تلاش برای دنبال کردن آرزویی خاص و اینکه خود را همچون آب حیات میداند، نشان از عمق وجودی و تفکر فلسفی او دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم
به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم
عزیز مصرم اما در فرامشخانه چاهم
گل خورشیدم اما بر کنار طاق نسیانم
به گردخوان مردم چون مگس ناخوانده چون گردم؟
که من در خانه خود از حیا ناخوانده مهمانم
تمنای تنم چون به گرد خاطرم گردد؟
که چشم شور باد در جگرخوردن نمکدانم
ز من سنجیده وضع عالم و سنگ است رزق من
همانا من درین بازار پرآشوب میزانم
چنان محوم که اشک تلخ در چشمم نمی گردد
قیامت گر نمکدان بشکند در چشم حیرانم
لب افسوس اگر غافل به دندان آشنا سازم
دو چندان می برد مقراض قسمت از لب نانم
گلی گفتم به خواب از گلشن رخسار او چینم
پرید از چشم خواب از هایهوی عندلیبانم
نمی افتم چو اسکندر به دنبال خضر صائب
من آن خضرم که آب روی باشد آب حیوانم