من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
شاعر در این شعر به انواع ترسهای خود اشاره میکند. او از دشمنی که در درون خود دارد بیشتر از دشمنان خارجی میترسد. به عاقبت کارهای دنیا و تلخیهای آن نیز نگران است. همچنین، ترس از رهبران و افرادی که به آنان اعتماد میکند، او را آزار میدهد. او از زندان ذهنی و اضطرابهای خود وحشت دارد و میترسد که عقلش از دست برود. در پایان نیز نگران است که غفلت و خواب بیتوجهی او را به عواقب بدی دچار سازد. در کل، این شعر انعکاسی از دروننگری و نگرانیهای عمیق شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه موشکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ بیش از نیش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر درین وادی ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند از رفتن گرانجانان
من از بودن درین زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من طوق فرمان برنمی دارد
ز بدمستان فزون از عقل دوراندیش می ترسم
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم