از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم
که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم
این شعر به بیان درد و غم و جستجوی آرزوها میپردازد. شاعر خود را به زنجیری تشبیه میکند که در پی جستجوی خواستهها و آمالش اسیر شده است. او از تلخیها و رنجهایی که در زندگیاش تجربه کرده سخن میگوید و احساس میکند که همواره در یک دایره بسته از ناکامی و غم به سر میبرد. اشاره به "زلف شب" و "هلال عید" نمادهای روشنی از زیبایی و آرزوهای دور است که در کنار اشارات به غم و اندوه، تضاد جذابی را به وجود میآورد. در نهایت، او به شدت دلتنگی و جستجوی خوشبختی را در برابر سختیهای زندگی توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم
که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم
ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داند
به عنقا می رساند نسبت خود را پرتیرم
اگر غافل به صید بیگناهی شست بگشایم
چو زخم تازه خون گردد روان از چشم زهگیرم
بلند افتاده طاق سرگرانی کعبه او را
و گرنه چین کوتاهی ندارد زلف شبگیرم
از آن در جستجوی کام، چرخم در بدر دارد
که از هر در فزاید حلقه دیگر به زنجیرم
ز بس کز دور گردون محنت و غم دیده ام صائب
هلال عید آید در نظر چون ناخن شیرم