اگر چه دورم از درگاه راه یاربی دارم
ندارم هیچ اگر در دست دامان شبی دارم
در این شعر، شاعر از دوری خود از معشوق و مشکلاتی که با آنها مواجه است، سخن میگوید. او احساس ناامیدی و بیقراری میکند و میگوید که حتی اگر ستارهای در آسمان نداشته باشد، دلی پر از درد و حسرت دارد. همچنین او به زیبایی گل و خار اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از آنها جدا شود. شاعر امیدش به دعا و خواستههایش کم شده و تنها غم و فریادش باقی مانده است. او به توصیف عشق و احساساتش میپردازد و میگوید که عشقش مانند زلفی دراز و غمگین است. در پایان به نازکی دل معشوق و عشق عمیقش اشاره دارد که در دل او جای دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر چه دورم از درگاه راه یاربی دارم
ندارم هیچ اگر در دست دامان شبی دارم
ندارم در بساط آسمان گر اختر سعدی
ز داغ ناامیدی سینه پر کوکبی دارم
شوم با خار و گل یکرنگ ناسازی نمی دانم
درین گلزار چون شبنم دل خوش مشربی دارم
ز دامان اجابت باد کوته دست امیدم
بغیر از ترک مطلب در دعا گر مطلبی دارم
ز فریاد گلو سوزم چو نی معلوم می گردد
که پیوند نهانی بابت شکر لبی دارم
از آن گوی سعادت در خم چوگان من رقصد
که در مد نظر دایم ترنج غبغبی دارم
نباشد چون مسلسل ناله درد آشنای من
که من در دست چون زلف دراز او شبی دارم
مزاج نازک دلدار را فهمیده ام صائب
به انداز زمین بوسش زبرگ گل لبی دارم