زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم
به صد دریا نگردد پاک, دامانی که من دارم
در این شعر، شاعر از احساسات و وضعیت درونی خود سخن میگوید. او به نوعی عصیان و تمرد در برابر شرایط زندگی اشاره میکند و به صفاتی چون پاکی و قناعت اشاره دارد. شاعر بیان میکند که حتی با وجود مشکلات، درونش پر از زیبایی و غنای فکری است و احساسات عمیق و زخمهای روحی نیز دارد. همچنین، او از اعتماد به خدا و تسلط بر سختیها سخن میگوید و به نوعی نشان میدهد که با توکل به خداوند، میتواند بر چالشها غلبه کند. در نهایت، او به جاودانگی و عمق وجودیاش اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به آن دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم
به صد دریا نگردد پاک, دامانی که من دارم
ز وحشت سایه بر گِرد من مجنون نمیگردد
ندارد کعبه گرد خود بیابانی که من دارم
تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمیآرد
به است از جنت دربسته زندانی که من دارم
ز سهمش پنجهٔ شیران چو برگ بید میلرزد
درون سینه از تیرش نیستانی که من دارم
ز اکسیر قناعت میشمارم نعمت الوان
اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم
توکل میدهد سامان کار من به آسانی
ندارد هیچ رهرو میرسامانی که من دارم
ز مد عمر جاویدان ندارد کوتهی صائب
ز دست و تیغ او زخم نمایانی که من دارم