نمی آید برون از پرده آوازی که من دارم
کند مضراب را خون در جگر سازی که من دارم
این شعر درباره احساسات عمیق و درونی شاعر است که از طریق موسیقی و هنر بیان میشود. او از فراق و دردهایش میگوید که همچون آواز و نوا در درونش زنده است و هیچکس نمیتواند آن را بیرون بیاورد. شاعر به حواشی زندگی و بیفایده بودن صحبتهای بیمحتوا اشاره میکند و خاطرنشان میسازد که عواطف و اشعارش نمیتوانند به سادگی بیان شوند. در ادامه، او به زیبایی و پیچیدگی احساساتش اشاره میکند و آن را به نظاره رنگها و تصاویری تشبیه میکند که از دلی پرراز و شوریده برمیخیزند. این شعر همچنین به کشف وجود خویشتن و تجربههای عمیق انسانی در کنجکاوی و حیرت اشاره دارد. انتخاب واژهها و تصویرسازی در این شعر نشاندهنده غم و شادی توامان شاعر است و او به نوعی خود را در یک سفر روحانی تصور میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمی آید برون از پرده آوازی که من دارم
کند مضراب را خون در جگر سازی که من دارم
ز مهر خامشی بیهوده گویان را دهن بستم
سخن نتواند از خود ساخت غمازی که من دارم
نیاید هر زه نالی چون سپند از من درین محفل
همین در سوختن می خیزد آوازی که من دارم
چو گل آخر گریبان مرا صد چاک می سازد
به رنگ غنچه در دل خرده رازی که من دارم
نمی آید ز من چون چشم بر گرد جهان گشتن
همین در خانه خویش است پروازی که من دارم
ز حیرت صیقلی گردیده چون آیینه چشم من
ندارد خواب ره در دیده بازی که من دارم
فلک را منزل نقل مکان خویش می داند
گره در سینه این آه سبکتازی که من دارم
ندارد بر زلیخا ماه مصر از پاکدامانی
ز فیض بی نیازی بر جهان نازی که من دارم
به چشم بسته در خون می کشد صیدی که می خواهد
ز بس گیرنده افتاده است شهبازی که من دارم
چو مژگان می زند در هر نگه بر هم دو عالم را
ز خوبان در نظر چشم فسو نسازی که من دارم
نباشد جز صریر خامه سحرآفرین خود
درین وحشت سرا صائب هم آوازی که من دارم