شد افزون از شهادت شوق بیتابی که من دارم
ز کشتن زنده تر گردید سیمابی که من دارم
شاعر در این شعر به شدت به احساسات و تجربیات خود اشاره میکند. او از شوق و بیتابی خود سخن میگوید و به مقایسه میپردازد که چگونه این احساسات با موضوعاتی چون شهادت، زندگی، مرگ و عشق ارتباط دارند. او بیان میکند که در دنیای نابسامان و تاریک، چشماندازهایی از امید و زیبایی وجود دارد، اما با این حال همواره حس بینهایت تشنگی و نیاز به تجربههای عمیق در وجودش هست. شاعر به نوعی جستجو برای معنای زندگی و دلتنگی برای دستیابی به آرامش و روشنایی در دل تاریکیها میپردازد. احساسات عمیق او را در تضاد با دنیای مادی و سطحی اطرافش به تصویر میکشد. در نهایت، او به این میرسد که با وجود مشکلات و تنگناها، این احساسات و جستجوها بخشی جداییناپذیر از وجود او هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد افزون از شهادت شوق بیتابی که من دارم
ز کشتن زنده تر گردید سیمابی که من دارم
به خضر از مرگ سازد تلختر عمر مؤبد را
ز شمشیر شهادت عالم آبی که من دارم
ندارد دیده تن پروران از بستر مخمل
ز فرش بوریا چشم شکرخوابی که من دارم
اگر شویم به خون چون لعل روی خویش جا دارد
نشد لب تشنه ای سیرآب از آبی که من دارم
به هر جانب که آرم روی، در مد نظر باشد
نباشد در ته دیوار محرابی که من دارم
به هر صید زبون گردن نسازد همت من کج
نهنگ آرد برون از بحر قلابی که من دارم
نگه را پرده های چشم مانع نیست از جولان
ندارد جنگ با تجرید اسبابی که من دارم
چو ریزش کار کاوش می کند با چشمه سار من
چرا دارم دریغ از تشنگان آبی که من دارم
ز صبح حشر بر خوابش فزاید پرده دیگر
درین ظلمت سرا چشم گرانخوابی که من دارم
سیه سازد به چشم مهر تابان روز روشن را
ز آه نیمشب تیغ سیه تابی که من دارم
زه آه سرد خالی نیست هرگز سینه ام صائب
که راسی شب بود در خانه مهتابی که من دارم