برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم
پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم
این شعر با زبانی زیبا و استعاری، احساسات عمیق و تمایل به تغییر را بیان میکند. شاعر از ساقی میخواهد که او را به حال خود بگذارد زیرا به دنبال نوعی دیگری از عشق و تجربه است. او اشاره میکند که هر چه در حال حاضر دارد، به اندازه کافی نیست و آرزوی چیزهای دیگری را در سر دارد. شاعر به تضاد میان آنچه دارد و آنچه که در دل میخواهد میپردازد؛ از دردها و غمهای خود سخن میگوید و ابراز میکند که هیچکس نمیتواند او را در این آرزوهاش یاری کند. او خود را در جستجوی زیبایی و معانی عمیقتر میداند و به تجربههایی فراتر از آنچه که تاکنون داشته، آرزومند است. این شعر در نهایت به درکی عمیق از زندگی و عشق و دشواریهای آن اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم
پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم
مرا بگذار چون نرگس خمار آلود ای ساقی
که من این جام زرین بهر صهبای دگر دارم
نگردد چشم من روشن به هر خورشید رخساری
من این شمع از برای مجلس آرای دگر دارم
به چشم سر و بستان تیغ زهرآلود می آید
که من این خارخار از سرو بالای دگر دارم
نگردد گوهر دریای امکان سنگ راه من
که من در سر هوای سیر دریای دگر دارم
مرا کوه غم از دل سیر صحرا بر نمی دارد
که من چون لاله داغ کوه و صحرای دگر دارم
نه مجنونم که چشم آهوان سازد نظر بندم
نظر بر گوشه چشم دلارای دگر دارم
علاج این طبیبان می کند درد مرا افزون
من این درد گرامی از مسیحای دگر دارم
ز کلک صنع هر دل از سویدا نقطه ای دارد
من از داغش به هر عضوی سویدای دگر دارم
تو بهر جنتی در کار زاهد، من برای او
تو دل جای دگر داری و من جای دگر دارم
به من عرض متاع خود دهد یوسف، نمی داند
که من این خرده جان بهر سودای دگر دارم
مکن تکلیف سیر گلشن جنت مرا صائب
که من در سر هوای سرو بالای دگر دارم