پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم
بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم
در این شعر، شاعر از مشاهده یک نگاه آشنا بعد از مدتها صحبت میکند و از خوشحالیاش به خاطر زنده ماندن تا آن لحظه میگوید. او به زیبایی و تأثیر عمیق چهره محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که یادآوری چهره او تمام دنیا را از خاطرش برده است. شاعر همچنین به تلاشی که برای ارتباط و وصال داشته اشاره میکند و تجربیات پیچیده عشق و فراق را توصیف میکند. در نهایت، او به ظلمهایی که از طرف دشمنان محبت دیده اشاره میکند و آرزوی خوشبختی برای محبوبش دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم
بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم
به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری
اگر گویم که از نادیدن رویت چهها دیدم
دو عالم طاق نسیان شد مرا در دیده بینش
از آن روزی که من طاق دو ابروی ترا دیدم
نگه در دیده خورشید تابان آب می سازد
گل رویی که من در پرده شرم و حیا دیدم
تلاش صحبت خار ملامت بود منظورم
اگر در شاهراه عشق گاهی پیش پا دیدم
یکی گردید وصل و هجر و قرب و بعد در چشمم
ز بس از ابتدای کارها در انتها دیدم
زهی دولت اگر صائب به گرد خاطرش گردد
ستمهایی که من زان دشمن مهر و وفا دیدم