ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدم
ز روی تلخ دریا دامن از وصل گهر چیدم
شاعر در این شعر احساس ناامیدی و رنج را از تجربیاتش در زندگی بیان میکند. او از دشواریهای خود میگوید که همچون گرهای در کارش به سختی باز میشود. با وجود تلاشهایش، احساس میکند در حصاری از آرامش کاذب گرفتار شده است و遭遇هایش او را به شدت تحت فشار قرار میدهد. وی از سردیها و بینتیجه بودن برخی تلاشها سخن میگوید و بر دشواریهایی که برای رسیدن به آرامش و موفقیت متحمل شده، تأکید دارد. در نهایت، او نسبت به درد و رنجهایش و نیز تلخیهای ناشی از چالشهای زندگی ابراز ناامیدی میکند و احساس میکند که هیچچیز به او رحم نمیکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدم
ز روی تلخ دریا دامن از وصل گهر چیدم
میزان نظر سنگین تر آمد پله خوابم
چو خواب امن را با دولت بیدار سنجیدم
به آسانی نشد باز این گره چون خامه از کارم
به زیر تیغ رفتم تا ز بند آزاد گردیدم
ز چوب دار، نخل میوه دارم گشت عریانتر
ز بس از سردی بی حاصلان بر خویش لرزیدم
ز چشم باز دایم در ره سیل خطر بودم
فتادم در حصار عافیت تا چشم پوشیدم
زمین تاج سر من بود تا سر در هوا بودم
فرو رفتم به خود افلاک را در زیر پا دیدم
نشد بر خاکساریهای من چون آب رحم آرد
به پای سرو این گلزار چندانی که غلطیدم
ز گوش بسته سنگین دلان تیرم به سنگ آمد
درین محفل ز بی برگی چونی چندان که نالیدم
به عهد من زمین نایاب چون اکسیر شد صائب
ز بس خون خوردم و بر لب ز غیرت خاک مالیدم