ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم
به زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم
این شعر بیانگر رنج و ندامت شاعر است که در تلاش است تا خود را از بندهای فکری و احساسی آزاد کند. او اذعان میکند که در این راه، به شدت به عواطف خود پیوسته است و هرچند هرگز در زندگی روز خوشی ندیده، اما از طریق کلمات و سخن، آرامش و رهایی را جستجو میکند. شاعر به تضاد بین احساسات دردناک و زیباییهای کلام اشاره میکند و نشان میدهد که تنها امیدش برای یافتن عدالت و آرامش، در کلمات و ابراز احساساتش نهفته است. این نشاندهنده نارضایتی او از زندگی و تلاشش برای یافتن معنای عمیقتر در وجودش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم
به زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم
زپیچ و تاب جوهردار گردید استخوان من
زبس برخویشتن در تنگنای فکر پیچیدم
بغیر از گریه تلخ ندامت چیست در دستم
چو گل زین دفتر رنگین که من بر یکدگر چیدم
منه انگشت بر حرفم اگر درد سخن داری
که بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم
ز خون شکوه ام چون لاله دامانی نشد رنگین
کشیدم کاسه های خون و بر لب خاک مالیدم
سرآمد گرچه در انصاف دادن روزگار من
مسلمان نیستم از هیچ کس انصاف اگر دیدم
ندیدم روی دل از هیچکس غیر از سخن صائب
به لوح آفرینش چون قلم چندان که گردیدم