سواد شهر را از گریه گرهامون نمی کردم
درین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم
در این شعر، شاعر احساسهای عمیق خود را نسبت به غم و درد زندگی بیان میکند. او میگوید که اگر به گریه و اندوه خود توجه میکرد، نمیتوانست به صبر و آرامش برسد. او بر این نکته تأکید میکند که امیدوار بودن و نگهداشتن روحیه مثبت در سختیها (مانند توجه به آیندهی کودکان) مهم است. شاعر از احساساتی چون تنهایی، فقدان و درد عشق سخن میگوید و بیان میکند که تنها با رهایی از این بارهای سنگین میتواند به آرامش دست یابد. در نهایت، او به زیبایی و هنر شعر اشاره دارد که همچون درختی سرسبز در دلش جوانه میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سواد شهر را از گریه گرهامون نمی کردم
درین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم
امید سنگ طفلان بود باغ دلگشا ورنه
به تکلیف بهار از خانه سربیرون نمی کردم
نمی گشتم سفید از زردرویی در صف محشر
به خون گردست و تیغ یار را گلگون نمی کردم
ز شغل خانه سازی زنده زیر خاک می رفتم
پناه خود خم می گر چو افلاطون نمی کردم
که می آمد برون از عهده دریا کشی چون من
قناعت از می لعلی اگر با خون نمی کردم
ز خود بیرون شدم آسوده گردیدم چه می کردم
اگر این کفش تنگ از پای خود بیرون نمی کردم
اگر آیینه آن سنگدل می بود در دستم
نمی دادم به دستش تا دلش را خون نمی کردم
نمی شد بی بری بار دل آزاده ام صائب
اگر چون سرو من هم مصرعی موزون نمی کردم