اگر بیپرده در گلزار افغان ساز میکردم
زر گل را سپند شعله آواز میکردم
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و آرزوهای شاعر اشاره دارد. شاعر در ابتدا از آرزوهای خود برای سرودن در مورد زیباییهای گلزار افغان سخن میگوید و اینکه میخواهد احساسات خود را آزادانه بیان کند. او از سرزنشها هراسی ندارد و همچنان در جستجوی عشق و زیبایی است. سپس شاعر به وحشت و جرأت خود اشاره میکند که میخواهد برای باارزشترین چیزها با شجاعت عمل کند. او از نالههای خود که نشانهای از بیقراریاش هستند، سخن میگوید و به تواناییاش در کمک به دیگران اشاره میکند. شاعر همچنین به عدم شکایت از ناملایمات و کوششهایش برای بهبود زندگی دیگران اشاره دارد و در نهایت به حسرتهایی که از نداشتن شجاعت و فرصتهای از دست رفته دارد، میپردازد. در کل، شعر احتمالا بیانگر عشق، امید و نایابی در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر بیپرده در گلزار افغان ساز میکردم
زر گل را سپند شعله آواز میکردم
نکردم رو تُرُشْ از سرزنش در عاشقی هرگز
زبان چون شمع دایم در دهان گاز میکردم
کنون از سایه خود میکنم وحشت خوش آن جرأت
که پیش پای شاهین سینه پاانداز میکردم
نبود از بیقراری ناله من در دل آتش
که دورافتادگان را چون سپند آواز میکردم
چو ماه نو به زیر تیغ در نشو و نما بودم
به ناخن تا گره از کار مردم باز میکردم
ز هر خاک سیه فیض جواهر سرمه میبردم
در آن فرصت که من آیینه را پرداز میکردم
کنون نی میکند در ناخنم مخمل خوشا روزی
که بر روی زمین خشک خواب ناز میکردم
نمیگردید دامنگیر من گر ناله بلبل
سبک چون رنگ ازین بستانسرا پرواز میکردم
اگر ذوق گرفتاری نمیشد خضر راه من
به امید چه من از آشیان پرواز میکردم
نمیآمد اگر صائب به دستم دامن شبها
من عاجز به دامان که دستانداز میکردم