نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم
ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم
این شعر بیانگر احساساتی عمیق و اندیشناکی شاعر درباره دردها و مصائب زندگی است. شاعر از نالههای خود به خاطر جدا افتادگان و بیعدالتیها سخن میگوید و تأکید میکند که اگر به آینده تاریک روزگار میاندیشید، ممکن بود راهنماییهای متفاوتی داشته باشد. او همچنین از عشق و دلشکستگی میگوید و بیان میکند که اگر قادر بود از قید خود آزاد شود، میتوانست به دیگران کمک کند. در نهایت، شاعر به نوعی حسرت و ناامیدی درون خود اشاره دارد و تمایلش برای فریاد زدن و بیان احساساتش را نشان میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم
ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم
نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم
ز وحشت خون عالم در دل صیاد می کردم
اگر چون خضر این روز سیه را پیش می دیدم
سکندر را به آب زندگی ارشاد می کردم
نمی لرزید از باد فنا بر خود چراغ من
گر از دلهای روشن همت استمداد می کردم
نمی دادم به چنگ عشق آتشدست اگر دل را
من عاجز چه با این بیضه فولاد می کردم
ره بی منتهای عشق کوتاهی نمی داند
وگرنه حلقه ها در گوش برق و باد می کردم
کنون از صید پهلو می کنم خالی خوشا روزی
که خاطر را به نقش پای آهو شاد می کردم
اگر می بود در دل رحمی آن سلطان خوبان را
چرا در دادخواهی اینقدر بیداد می کردم
نمی پاشید از خمیازه من تار و پود من
خمارآلودگان را گر به می امداد می کردم
گر از قید خودی آزاد می گشتم به شکر آن
هزاران بنده از قید فرنگ آزاد می کردم
دل شیرین غبار آلود غیرت می شود صائب
و گرنه پنجه ای در پنجه فریاد می کردم