به یاد آتشین رخساره ای در انجمن رفتم
به پای شمع افتادم چو اشک از خویشتن رفتم
در این شعر، شاعر با زبانی پر احساس، به عواطف و آرزوهای عاشقانهاش میپردازد. او از یاد معشوق و زیباییهایش صحبت میکند و به حالتی عمیق و دردآلود از عشق و جدایی اشاره دارد. شاعر به جستجوی معشوقی میپردازد که نتوانسته به او دست پیدا کند و از داغ هجران رنج میبرد. او همچنین به تأثیر چشمان معشوق بر زندگیاش، و تلخی و سختیهای ناشی از عشق غمانگیز اشاره میکند. احساساتش آنقدر قوی است که خود را گم کرده و به نوعی از خود بیخود شده است. در نهایت، او بیان میکند که عشق و زیبایی تنها در خاطر او باقی مانده و به نوعی به تنگنای وجود خود در دنیای مادی و جسمانی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به یاد آتشین رخساره ای در انجمن رفتم
به پای شمع افتادم چو اشک از خویشتن رفتم
نشد قسمت کز آن آهوی وحشی نقش پا یابم
به بویش گرچه صد نوبت به صحرای ختن رفتم
به نزدیکی مشو از مکر یوسف طلعتان ایمن
که من با داغ حرمان از ته یک پیرهن رفتم
چه صورت دارد از تنگی توان دیدن دهانش را
که من خود را ندیدم ، تا به فکرِ آن دهن رفتم
تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقی
زدست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم
زهمراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه من
به برق تیشه زین ظلمت برون چون کوهکن رفتم
گل از من رنگ و بلبل داشت آهنگ از نوای من
نماند از حسن و عشق آثار تا من از چمن رفتم
به بوی پیرهن نتوان مرا از خود برآوردن
که من در ساعت سنگین به این بیت الحزن رفتم
ز ذرات جهان نگسست چون خورشید فیض من
به ظاهر چند روزی گرچه در ابر کفن رفتم
در اقلیم تجرد پادشاه وقت خود بودم
نمی دانم چه کردم تا به زندان بدن رفتم
به عمر جاودان باز آمدن صورت نمی بندد
ره دوری که یک مژگان زدن بی خویشتن رفتم
گریبان سخن صائب به دست آسان نمی آید
دلم شق چون قلم شد بس که دنبال سخن رفتم