ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم
که نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم
در این شعر، شاعر از حالت روحی و احساسات عمیق خود سخن میگوید. دستش به خاطر غم و ناامیدی در حالتی بیحالت و بدون نشاط قرار دارد و نمیتواند از شرایط سخت رهایی یابد. او به یاد آغوش محبت و عشق میافتد، اما نمیتواند از آن بهرهمند شود. احساساتی چون اشتیاق و آرزو در او شعلهور است، اما در عین حال، حسرت و دردهای عاطفی او را در بر گرفتهاند. در پایان، شاعر به ارزش دعای خود اشاره میکند و متوجه میشود که حتی اگر چیزی مادی نداشته باشد، دعا و نیایش او از خالی بودن دستش نمیکاهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم
که نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم
نگیریم تنگ در آغوش تا آن خرمن گل را
نمی آساید آغوشم نمی آید به جا دستم
همانا از گل بیت الحزن کردند تخمیرم
که هرگز چون سبو از سر نمی گردد جدا دستم
به فکر دامن آن غنچه مستور افتادم
گره در آستین چون غنچه گردید از حیا دستم
ز حسن بی نیازی پنجه می زد با ید بیضا
به چشم خلق گردید از طمع چون اژدها دستم
گریبان می درد دامان گل از اشتیاق من
چه سر سبزی است با بختم چه اقبال است با دستم
کمند موج را در تاب دارد اضطراب من
به دریای غم افتدگر بگیرد ناخدا دستم
اگر صائب ندارم گوهر ارزنده ای در کف
بحمدالله که خالی نیست از نقد دعا دستم