ما ز اهل عالمیم اما ز عالم فارغیم
از غم و شادی و نوروز و محرم فارغیم
این شعر به نوعی بیانگر احساس بیتفاوتی و دوری از مسائل دنیایی است. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگرچه ما جزء اهل دنیا هستیم، اما از دغدغهها و شادیها و مصایب آن فارغیم. او خود را به صورت گلی کاغذی توصیف میکند که به رنگ خشک راضی است و از زیباییهای طبیعی، مانند باران و شبنم، بینیاز به نظر میرسد. همچنین بیان میکند که از درد و رنجهای زندگی، به مانند لالهای در خون، فاصله گرفته و از گرمای خورشید در دل خود بهرهمند است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که با کلام مولانا و اشعار عرفانی، به معنای عمیقتری نسبت به مسائل زندگی دست یافته و از محنتهای این دنیا فاصله گرفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما ز اهل عالمیم اما ز عالم فارغیم
از غم و شادی و نوروز و محرم فارغیم
چون گل کاغذ به رنگ خشک قانع گشته ایم
از تریهای سحاب و ناز شبنم فارغیم
ما به خون چون لاله داغ خویش را به می کنیم
از نمک آسوده ایم از ناز مرهم فارغیم
سینه را یک روز با خورشید صیقل داده ایم
از غم زنگار و از اندیشه نم فارغیم
نغمه در سازست اما فارغ است از گوشمال
ما درین عالم ز محنتهای عالم فارغیم
هر چه می خواهیم صائب هست در دیوان او
با کلام مولوی زاشعار عالم فارغیم