غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴۶۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ما نفس بر لب به صد رنج و تعب می آوریم

پیر می گردیم تا روزی به شب می آوریم

۲

روزه حرف طلب دارد لب اهل کرم

ما به منزل میهمان را بی طلب می آوریم

۳

رزق اگر دارد کلیدی در کف دست دعاست

بی سبب ما زور بر پای طلب می آوریم

۴

منت مشکل گشایان نی به ناخن می کند

زور بر دست دعای نیمشب می آوریم

۵

شوخ چشمی بین که پیش در شهوار حسب

استخوان پوسیده ای چند از نسب می آوریم

۶

بیستون را تیشه ما در فلاخن می نهد

برجبین چون چین جواهر از غضب می آوریم

۷

صائب از اوضاع ما شوریده احوالان مپرس

گوشه ای داریم و روزی را به شب می آوریم

بازگشت به سروده‌های صائب