سوختم چند از هوای نفس بی لنگر شوم
تا به کی چون خار و خس بازیچه صرصر شوم
این شعر بیانگر احساساتی است عمیق و فلسفی از شاعر. او در جستجوی معنایی عمیقتر از زندگی و رهایی از قید و بندهای دنیوی است. شاعر با استفاده از تصاویر مختلف به تضاد میان بلندی و پستی، آزادی و قید، و ارزش وجود انسان میپردازد. او به این نکته اشاره دارد که مانند درختی است که میخواهد از باد و طوفانها فراتر برود و به آفتاب بنگرد، آمادگی را دارد تا از قید و بندهای جهل و خودخواهی رهایی یابد. همچنین، شاعر از شیرینی و تلخی زندگی، غم و شادی، و جمعکردن تجربیاتی که او را به درک عمیقتری از وجود و هستی میرساند، صحبت میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که برای دستیابی به حقیقت عمیقتر، باید از تعلقات و وابستگیها رها شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سوختم چند از هوای نفس بی لنگر شوم
تا به کی چون خار و خس بازیچه صرصر شوم
از بلندی کم نگردد فیض من چون آفتاب
بیش گردد سایه ام چندان که بالاتر شوم
خودنمایی شیوه من نیست چون نادیدگان
از صدف بیرون نمی آیم اگر گوهر شوم
آفتاب بی زوال آسمان همتم
نیستم مه کز گدایی فربه و لاغر شوم
بی پرو بالی گلستانی است بر مرغ قفس
از چه زیر آسمان ممنون بال و پر شوم
چون غم عالم تواند کار برمن تنگ کرد
من که در هر ساغر می عالم دیگر شوم
قدردانی قطره را دریا کند در ظرف من
نیست کم ظرفی اگر بیخود به یک ساغر شوم
گر ز سنگینی غبار آیینه ام را بشکند
روی من باداسیه گرپیش روشنگر شوم
عاقبت چون قامتم را حلقه می سازد سپهر
به که صائب در جوانی حلقه آن در شوم