می شود پرشور هروادی که مجنونش منم
وقت ملکی خوش که در صحرا وهامونش منم
این شعر بیانگر عشق و شوقی عمیق است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. او خود را مجنون مینامد و میگوید که در لحظات خوشی ملکوتی و در میانه صحرا حضور دارد. شاعر به وصف تنهایی و رنجهای ناشی از عشق میپردازد و تأکید میکند که هر که از او روی برگرداند، او مجرم نیست. او خود را به عنوان کسی معرفی میکند که درکی عمیق از رازهای زندگی و عشق دارد و به نوعی در عالم فلسفه و معرفت نیز حضوری قوی دارد. در عین حال، شاعر از فریبهای عشق و دلباختگیهای خود سخن میگوید و به زیباییاش افتخار میکند، هرچند که به نوعی از این بازی و فریب آگاه است. در نهایت، او خود را در بزم عشق و شادی میبیند و به تلاطمهای درونی و خارجیاش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می شود پرشور هروادی که مجنونش منم
وقت ملکی خوش که در صحرا وهامونش منم
از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر
هرکه می گرداند از من روی ممنونش منم
می شود چون غنچه کار دل به خون خوردن تمام
نیست هرکس تشنه خون تشنه خونش منم
هرکه کرد ادراک من دریافت راز چرخ را
آسمان سر بسته مکتوبی است مضمونش منم
زاهل همت کم شود خمخانه گردون تهی
گر فلاطون رفت از عالم فلاطونش منم
عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران
پیش پای ساده لوحی نعل وارونش منم
چارباغ عالم از طبع روانم تازه است
دجله و نیل و فرات ورود جیحونش منم
نیستم شرمنده حرفی چه جای بوسه ای
گرچه عمری شد اسیر لعل میگونش منم
می خورم دانسته بازی از فریب وعده اش
ورنه از پی بردگان نعل وارونش منم
ناله من می رسد صائب به آن عشرت سر
گربه ظاهر دور از بزم همایونش منم