دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم
در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم
در این شعر، شاعر از احساسات و چالشهای داخلی خود سخن میگوید. او به ناتوانیاش در اعتراض به فقر و زبونی اشاره میکند و از اینکه نمیتواند خود را از شرایط سخت نجات دهد، ابراز ناامیدی میکند. او به تظاهر به ثروت و سیر بودن هم انتقاد میکند و با ذکر نواقص خود و جامعه، بر زشتی عیبجویی تاکید دارد. شاعر همچنین از عجز خود در کمک به دیگران و نداشتن جایگاهی در زندگیاش میگوید و در نهایت با اشاره به معنویت و خجالت از مقام انسانی، خواهان جایگزینی حقیقت به جای ظاهر است. این شعر به طور کلی در مورد فقر، ناامیدی و جستجوی معنا در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم
در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم
فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست
با وجود هستی اظهار فقیری چون کنم
خوان خالی می شود رسوا چوبی سر پوش شد
نیستم سیر از حیات اظهار سیری چون کنم
عیبجویی زشت و از معیوب باشد زشت تر
سنگ کم دربار دارم بارگیری چون کنم
من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب
دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم
گرندارم گوشه ای در فقر عذر من بجاست
از گرفتن عار دارم گوشه گیری چون کنم
نیستم دلگیر اگر آیینه ام در زنگ ماند
من که اهل معنیم صورت پذیری چون کنم
من که از زاغ وزغن صائب خجالت می کشم
بانواسنجان قدسی هم صفیری چون کنم