برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم
این گره را باز از پیشانی هامون کنم
این شعر درباره احساسات عمیق شاعر و جستجوی او برای دستیابی به عشق و آزادی است. شاعر به تمثیلهایی از طبیعت و زیباییهای آن اشاره میکند و میخواهد با تجلی عشق و هنر، دردها و حرمانهای خود را بیان کند. او از چالشهای زندگی و فشارهای اجتماعی صحبت میکند و آرزو دارد با هنرش، گرههای درونیاش را بگشاید و در پی آرامش و شادی باشد. در انتها، به نوعی از تضادها و از دست دادنها اشاره میکند و میخواهد با وجود همه سختیها، صدای عشق را در دل خود زنده نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم
این گره را باز از پیشانی هامون کنم
زان خوشم با دامن صحرا که از چشم غزل
حلقه ای هر لحظه بر زنجیر خود افزون کنم
من گرفتم رام گردیدند با من آهوان
بر خمار سنگ طفلان صبر یارب چون کنم
موی جوهر از خمیر آیینه را نتوان کشید
خارخار عشق را از سینه چون بیرون کنم
از سواد شهر خاکستر نشین شد اخگرم
تربیت این شعله را از دامن هامون کنم
چون کنم در خدمت پیر مغان گردنکشی
من که خم را از ادب تعظیم افلاطون کنم
از دهان یار دارد چاشنی گفتار من
خامه ها را بی شق از شیرینی مضمون کنم
شاهد خامی است جوش باده در آغوش خم
حاش الله شکوه از ناسازی گردون کنم
از صفای سینه ام چشم جهان آورد آب
آه اگر آیینه دل از بغل بیرون کنم
از مروت نیست خوردن بر دل ازاد سرو
ورنه من هم می توانم مصرعی موزون کنم
چون به بیدردان کنم تکلیف صائب جام خویش
من که خونها می خورم تا ساغری پر خون کنم