جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم
چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم
شاعر در این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. او با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، احساسات عمیق خود را ابراز میکند. عشق او به معشوقش چنان قدرتمند است که میخواهد تمام زیباییهای دنیا را به او تقدیم کند. در این مسیر، شاعر از تمثیلها و تشبیهات مختلفی استفاده میکند تا نشان دهد که چگونه نگاه عاشقانهاش به معشوقش، دنیا را برایش زیباتر و معنادارتر میکند. او همچنین از تلاش برای خنداندن و خوشحال کردن معشوقهاش سخن میگوید و نشان میدهد که حتی در عمق ناامیدی و حیرت، عشق همچنان قدرتمند است. در نهایت، شاعر به گوشهای خالی در دلش اشاره میکند که با زیبایی و عشق پر میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم
چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم
حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم
تا به کام دل نظر برماه تابانش کنم
پسته لب بسته او سنگ را دندان شکست
من به زوردست می خواهم که خندانش کنم
میوه فردوس را تاب نگاه گرم نیست
چون نظر گستاخ بر سیب زنخدانش کنم
از لطافت شمع من عریان نمی آید به چشم
به که از بیرون در سیر شبستانش کنم
بر ندارد سر زبالین دیده حیران من
گربه جای اشک اخگر در گریبانش کنم
خانه ای از خانه آیینه دارم پاکتر
هرچه هرکس اورد با خویش مهمانش کنم
هر خم موی گرهگیرش کمینگاه دلی است
من به این یک دل چه با زلف پریشانش کنم
مرکز پرگار حیرانی است چشم عاشقان
هم به چشم او مگر سیر گلستانش کنم
گرچه مورم صائب اما در مقام گفتگو
می توانم حرف در کار سلیمانش کنم