خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم
از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر پرداخته است. او از بیثمری و بیسرانجامی زندگیاش سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که علیرغم تلاشها و زحمتهایش، به یک سرمنزل مقصود نمیرسد. شاعر احساس غم و تنهایی دارد و با وجود ارتباطات و آشنایان، هنوز احساس بیکسی و بیهدفی میکند. او به تشبیههایی مثل «خار دیوار» و «سایه» اشاره میکند که نشاندهندهی ناپایداری و بیثمری وجود اوست. در نهایت، شاعر به نوعی حسرت و انزوای وجودی دچار است و میخواهد که وجودش معنادارتر شود، اما به همان اندازه احساس میکند که خارج از دایرهی بهرهوری و رضایت قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم
از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم
با من غم دیده نه دلدار می سازد نه دل
من هم از بیگانه، هم از آشنا بی طالعم
سایه من گرچه می بخشد سعادت خلق را
کار چون با قسمت افتد چون هما بی طالعم
هرکه را از خاک بردارم، زندخاکم به چشم
در بساط آفرینش چون صبا بی طالعم
خانه آیینه دارد زنده دل نام مرا
چون سکندر گرچه ازآب بقا بی طالعم
داغ دارد چشم پاکم دامن آیینه را
حیرتی دارم که از خوبان چرا بی طالعم
منت بیگانگان از آشنایان خوشترست
منت ایزد را که من از آشنا بی طالعم
داغ دارد شانه را در موشکافی دفتم
در به دست آوردن زلف دو تا بی طالعم
می نمایم ره به خلق و می خورم بر سر لگد
در میان رهبران چون نقش پا بی طالعم
چون سویدا اگرچه راهی هست در هر دل مرا
همچو تخم خال از نشو و نما بی طالعم
راستی چون سرو صائب بی ثمر دارد مرا
من ز صدق خود درین بستانسرا بی طالعم