از دل چون سرمه خود میل آهی می کشم
خویش را در گوشه چشم سیاهی می کشم
شاعر در این poema، از درد و عشق سخن میگوید. او با احساسات عمیق و زخمهای عشق دست و پنجه نرم میکند و به یاد معشوقش، نگاهی شرمآور را طلب میکند. هرچند در موقعیتهای خوب زندگی قرار دارد، اما همچنان رنج میکشد و در جستجوی معنای عشق و ارتباط با معشوق است. او خود را در موقعیتی تنها و آشفته میبیند، اما با وجود همه دشواریها و دردها، به عشق ادامه میدهد. در نهایت، شاعرانگی و عمق احساساتش را در کنار اضطرابها و چالشهای زندگی بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از دل چون سرمه خود میل آهی می کشم
خویش را در گوشه چشم سیاهی می کشم
از حجاب عشق صد زخم نمایان می خورم
تا ز چشم شرمگین او نگاهی می کشم
گرچه دارم چون گل از تخت سلیمان تکیه گاه
همچنان خمیازه بر طرف کلاهی می کشم
چون قفس مجموعه چاکی است سرتا پای من
بس که دست انداز مژگان سیاهی می کشم
تا در گلزار وحدت بر رخم واکرده اند
بوی ریحان بهشت از هر گیاهی می کشم
گرچه عمری شد که از عشق جنون افتاده ام
کار چون افتد به دعوی مد آهی می کشم
می کنم طومار شکریارانشا در ضمیر
گر به ظاهر از جفای دوست آهی می کشم
من حریف زهر چشم این حسودان نیستم
همچو یوسف خویش را در قعر چاهی می کشم
چون علم هر چند تنهایم درین آشوبگاه
با سر شوریده ناموس سپاهی می کشم
از تنور رزق تا قرصی برون می آورم
بیژنی گویا برون از قعر چاهی می کشم
گرچه ازدامان مطلب سعیم کوته است
مد آهی صائب از دل گاه گاهی می کشم