هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
این شعر به مسأله وجود و عدم پرداخته و بیانگر تأملاتی عمیق درباره زندگی و مرگ است. شاعر از تجربههای انسانی و دردهای دنیای هستی صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که هر موجودی که به جهان هستی قدم میگذارد، در نهایت به عدم باز میگردد. او به آشفتگیهای زندگی دنیا و تلاش بیهوده برای فرار از آن میپردازد و بر لزوم شناخت عدم تأکید میکند. در نهایت، شاعر توصیه میکند که از نفس خود بگذر و به سراغ عدم بروی تا به آرامش برسدی. او به بیثباتی زندگی و اضطرابهای آن اشاره میکند و تصریح میکند که جز از طریق پذیرش عدم، نمیتوان آسودگی یافت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
هرکه می داند چه آشوب است درملک وجود
بی تامل برندارد سر ز زانوی عدم
هست در میزان هستی راه ورسم امتیاز
خاک وزرباشد برابر درترازوی عدم
هرکه رفت آنجا ز فکر باز گشت آسوده شد
دلنشین افتاده است از بس سر کوی عدم
سجده شکرش به دامان قیامت می کشد
هر که را محراب گردد طاق ابروی عدم
تا بیفتی از نفس چون دیده قربانیان
رو مکن زنهار رد آیینه روی عدم
نیست در ملک پرآشوب وجود آسودگی
چون نفس ازپای منشین در تکاپوی عدم
خاک می مالد به لب صائب ز بیم چشم زخم
ورنه سیراب است از آب زندگی جوی عدم