بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم
خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم
این شعر بیانگر احساس عمیق عاشقانه و اندوه شاعر است. شاعر در بستان با دیدن چهره محبوبش، دچار شوری درونی میشود و به خاطر عشق، نابود میشود. او با زبانی نمادین به بیان درد و رنج خود میپردازد و از بیوقفه بودن اندوهش در دنیای عشق میگوید. همچنین اشاره میکند که هر لحظه زندگیاش تحت تأثیر این عشق بوده و او را به ویرانی کشانده است. شاعر به تصویرسازیهای متنوعی از احساسات خود پرداخته و در نهایت تأکید دارد که شادی و خوشی واقعی را هرگز تجربه نکرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم
خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم
عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب
سیل در هر کجا که پا افشرد من ویران شدم
لقمه بی استخوان من لب افسوس بود
در چه ساعت بر سر خوان فلک مهمان شدم
برگ کاه من ز حیرت پشت بر دیوار داشت
جذبه ای از برق دیدم آتشین جولان شدم
بیقراران پای نتوانند در دامن کشید
دامن مطلب به دست افتاد سرگردان شدم
خنده می گویند صبح نوبهار عشرت است
من ندیدم روزخوش چون غنچه تا خندان شدم
بحر رحمت را تصور کرده بودم بیکنار
از غبار خط به گرد عارضش حیران شدم
کاسه در یوزه پیش خضر صائب چون برم
من که از فکر دهانش چشمه حیوان شدم