پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم
یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم
در این شعر، شاعر مراحل تحول و خودشناسی خویش را به تصویر میکشد. او از حس تشنگی و جستجوی حقیقت آغاز میکند و به تدریج به درک عمیقتری از خود و جهان اطراف میرسد. شاعر از بیخبری و کور بودن نسبت به عیوب خود سخن میگوید و با بستن نظر به عیوب دیگران، به آگاهی دست مییابد. او در تلاش برای یافتن جایگاه خویش در میان مردم و شناخت عمیقتری از ذات خود به مقام رهبری و آگاهی دست پیدا میکند. سپس، شاعر به تنهایی و انزوای خود اشاره میکند و از تغییراتی که در او ایجاد شده میگوید. او به آزادی و قدرت درونیاش اشاره کرده و در کنار زیباییهای طبیعت به آرامش و آگاهی میرسد. در نهایت، شاعر برغم چالشهای زندگی، به یادآوری ادامه مسیر زندگی و تحولات درونیاش میپردازد، همچنان که میکوشد تا در این سفر پرپیچوخم به حقیقت و نور حقیقی دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم
یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم
چون الف کز مد بسم الله بیرون شد نیافت
محو در نظاره ان قامت رعنا شدم
چون شرر بر نقد جان می لرزم از آهن دلان
در ته سنگ ملامت گرچه نا پیدا شدم
کور بودم تا نظر بر عیب مردم داشتم
از نظر بستن به عیب خویشتن بینا شدم
دام زیر خاک شد رگ در تنم از خاکمال
تا چو سیل نوبهاران واصل دریا شدم
از گرانسنگی به کوه قاف پهلو می زنم
تا زوحشت گوشه گیر از خلق چون عنقا شدم
در میان مردمان بودم به گمراهی علم
رهبر عالم شدم چون خضر تا تنها شدم
نامه سربسته بودم تا زبانم بسته بود
چون قلم شق در دلم افتاد تا گویا شدم
بر سر هر برگ می لرزد دل بی حاصلم
گرچه در آزادگی چون سرو پا بر جا شدم
شد به کاغذ باد اوراق حواسم همسفر
تا درین بستانسرا چون غنچه گل وا شدم
در شکستم هر خم طاقی میان بسته ای است
تا تهی از باده گلرنگ چون مینا شدم
من که بودم گردباد این بیابان عافیت
چون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم
در کنار لاله و گل دارم آتش زیرپا
تا چو شبنم با خبر از عالم بالا شدم
از لگدکوب حوادث صائب ایمن نیستم
در بساط خاکساری گرچه نقش پا شدم