صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
میتوان رو دید از روشندلی در سینهام
این اشعار بیانگر حالت روحی شاعر است که از کینه و غم دور شده و به آرامش دست یافته است. او خود را مانند صبح صاف و روشن حس میکند و میتواند از روشنی دلش دیگران را نیز ببیند. در اینجا، زلالی و روشنی دل او به زندگی و وجودش جلوه میافکند و هیچگونه غباری از تاریکیهای گذشته بر او نمانده است. شاعر میگوید که درون او همچون گنجینهای از زیبایی و مهر نهفته است و در عین حال خود را از زنگ خودبینی رها کرده و به بینش تازهای رسیده است. او همچنین به لطافت و آسیبپذیری خود اشاره میکند و به روحیه فقر و زاهدی که درونش دارد، افتخار میکند. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که برخلاف ظاهر سادهاش، در باطنش گنجی از معانی و تجارب ارزشمند نهفته است که هیچ وقت خالی نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
میتوان رو دید از روشندلی در سینهام
از می روشن سیاهی آب حیوان میشود
نیست بر خاطر غباری از شب آدینهام
گر زنم مهر خموشی بر لب خود میشود
کشتی دریایی از آب گهر گنجینهام
داشت چون طوطی نهان در زنگ خودبینی مرا
تا نظر بستم ز خود بیزنگ شد آیینهام
نیستند ایمن ز چشم زخم روشن گوهران
دارد از جوهر زره زیر قبا آیینهام
فقر بر من از خسیسی چون گدایان پینه نیست
رقعه حاجت ندارد خرقه پشمینهام
تا سفیدی از سیاهی فرق کردم چون قلم
بود دایم مشرق زخم نمایان سینهام
یک قلم گر موج دریا دست یغمایی شود
صائب از گوهر نمیگردد تهی گنجینهام