نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
در بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر است. شاعر از عزلت و تنهایی سخن میگوید که بر دلش نشسته و در فصول مختلف، از بهار تا پاییز، دچار غم و نگرانی است. او به دنیای پیرامونش مینگرد و خود را در میان ویرانیها و مشکلات دیگران مییابد، در حالی که سعی در کمک به مردم دارد. شعری که حاکی از تلخی زندگی و ناکامیهاست، از غمگینی وجودش و همچنین تلاشی برای جبران و پاکی از گناهان سخن میگوید. موضوعاتی مانند عشق، غم، تحمل و پاکی از خطاها در این شعر به خوبی جلوهگر هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
در بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
بس که شد از گرد کلفت دلنگران غمخانهام
آیه رحمت شمارد سیل را ویرانهام
میگشایم با تهیدستی گره از کار خلق
بر سر مردم ازان فرمانروا چون شانهام
هرکجا هنگامه گرمی است میگردم سپند
در بهاران عندلیب و در خزان پروانهام
سیل در ویرانی من بیگناه افتاده است
آب برمیآورد چون چشم از خود خانهام
در مذاق من شراب تلخ آب زندگی است
شیشه چون خالی شد از می پر شد پیمانهام
گرچه از گنج گهر کردم جهان را بینیاز
نیست شمعی غیر چشم جغد در ویرانهام
گر نشوید ابر صائب نامه اعمال من
میکند پاک از گناهان گریه مستانهام