شد گل صد برگ خار از اشک خوش پرگاله ام
سبزه خوابیده در گلشن نماند از ناله ام
این شعر به احساسات عمیق و دردناک شاعر درباره عشق و فراق اشاره دارد. شاعر خود را به گل صدبرگ و سبزهای که در گلشن خوابیده تشبیه میکند و از نالهها و غمهایش سخن میگوید. او در میان گردابی از سرگشتگی و ناکامیش احساس میکند که عیش و خوشیها از دست رفتهاند. به نوعی، او خود را غبار و خاک میبیند که به زیباییها و گلها تبدیل نمیشود و همچنان در حسرت گذشتهاش به سر میبرد. در انتها، قطرههای اشک و غمهایش بر گلها تأثیر میگذارد و زندگی را رنگ و بویی غمانگیز میدهد. این شعر ترکیبی از زیبایی و درد است که نشاندهنده نا امیدی و وابستگی عاطفی شاعر به محبوبش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد گل صد برگ خار از اشک خوش پرگاله ام
سبزه خوابیده در گلشن نماند از ناله ام
گردد از سرگشتگی دوران عیش من تمام
در بساط آفرینش شعله جواله ام
شد غبارم سرمه چشم غزالان و هنوز
چشم لیلی بر نمی دارد سراز دنباله ام
یک سر ناخن ز خار این چمن ممنون نیم
تازه رو از خون خود دایم چو داغ لاله ام
با سبکروحان گرانی کردن از انصاف نیست
جلوه شبنم کند بر چهره گل ژاله ام
گوهر سیراب را عین الکمالی لازم است
نیست از سوز جگر برگرد لب تبخاله ام
گرچه دایم در کنارم بود آن ماه تمام
رفت در خمیازه آغوش عمر هاله ام
در گلستانی که من صائب نواسنجی کنم
گوش گل چون لاله گردد داغدار از ناله ام