چشم سوزن خیره گردد از صفای خرقه ام
بخته چون انجم شود گم در ضیای خرقه ام
در این شعر، شاعر به زیبایی و معنای خاص خرقهاش (لباس صوفیانه) اشاره میکند و آن را نمادی از حال روحی و باطنی خود میداند. او میگوید که خرقهاش باعث روشنایی و روشنی در زندگیاش شده و گرچه در زندگی دچار مشکلات و تنگناهاست، اما حقیقت و ارزشهای درونیاش را حفظ کرده است. شاعر احساس میکند که مشکلات و فقر او با زندگی دیگران تفاوت دارد و در عین حال، از تنهایی و رسواییهایی که ناشی از عدم درک دیگران است، رنج میبرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در دنیای خود، گنجی درون خرقهاش نهفته است که هر چند در ظاهر ممکن است فقیر به نظر برسد، اما در واقعیت ارزشمند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم سوزن خیره گردد از صفای خرقه ام
بخته چون انجم شود گم در ضیای خرقه ام
بخته را بر خرقه من چون سپند آرام نیست
کارآتش می کند نورو ضیای خرقه ام
استخوان در پیکرش چون ماه نوزرین شود
سایه بر هر کس که اندازد همای خرقه ام
چون لباس غنچه تنگی می کند بربوی گل
آسمان نیلگون بر کبریای خرقه ام
گرچه عمری شد که ازوجد و سماع افتاده ام
می رباید کوه را از جا هوای خرقه ام
سیر دریا می کند در خانه تنگ حباب
آن که پندارد که من درتنگنای خرقه ام
گوهر بی قیمتم مرگ صدف عید من است
کی دگرگون می شود رنگ از فنای خرقه ام
چاک در پیراهن رسوایی خود می زند
آن که افتاده است چون سگ در قفای خرقه ام
نیست کسبی فقر من چون خرقه پوشان دگر
نافه مشکم ز طفلی آشنای خرقه ام
خرقه پوش از شاخ چون گل سر برون آورده ام
نیست رنگ عاریت بر پاره های خرقه ام
بس که گردیدم به گرد خویش صائب چون فلک
دانه دل نرم شد در آسیای خرقه ام