داشت از طفلی جنون جا در دل آواره ام
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
شاعر در این شعر به بیان حال و احساسات خود میپردازد. او از کودکی در درد و رنج بوده و همیشه در دلش احساس جنون و آوارگی داشته است. ملامتها و زخمهای روحی او همچون سنگهایی در گهوارهاش هستند. او خود را شبیه به برگهای گلستان میداند که از رشد و شکوفایی دور بوده است. در گذشته، پیش از آنکه رنگینکمان بوجود بیاید، دلش در خون جگرش میزد و در انتظار لحظههای شور و غوغا بود. دلتنگی او مانند داغی بزرگ است و در عین حال، به دنیا بیاعتناست، چون نه به ثبات و نه به تغییرات جهان التفاتی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
داشت از طفلی جنون جا در دل آواره ام
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
همچو اوراق گلستان زاول نشو و نما
هم دبستان بود با طفلان دل صدپاره ام
پیشتر زان کز شفق رنگین شود جام هلال
کاسه در خون جگر می زد دل خونخواره ام
پیش ازان کز شورمجنون دشت پرغوغا شود
قطره می زد در رکاب اهوان نظاره ام
پیش ازان کز گلستان بلبل کند روشن سواد
فال می دیدند طفلان از دل سی پاره ام
دل به اشک و داغ صائب از جهان خوش کرده ام
نیست چشم التفات از ثابت و سیاره ام