می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره ام
سینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام
این شعر از نویسندهای ناشناس، احساسات عمیق یتیمی و عشق را بیان میکند. شاعر میگوید که اشکهای یتیمی بر چهرهاش جاری است و سینهاش به شدت مثل کشتی غرق شده در دریا میلرزد. او از درد و رنجی که در دلش احساس میکند، سخن میگوید که او را مانند موم به خود میگیرد. عشق او مانند داستانهای معروف فرهاد و مجنون نیست و در عوض، به جای نان و محبت، سنگ ملامت را در زندگیاش تجربه میکند. نگاه معشوق او را میسوزاند و او نیازی به دوری از نظارهاش ندارد. شاعر از تشنگی دلش و آرزوی دیدار معشوق صحبت میکند و میگوید که دیدن معشوق برایش از هر آتشینروزی بیشتر اهمیت دارد. در نهایت، او با وجود غمهایش، هنوز از عشق و زیباییهای آن غافل نیست و احساساتش را با اشکهای آتشین بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره ام
سینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام
بس که درد او دل سخت مرا درهم فشرد
نقش می گیرد به خود چون موم سنگ خاره ام
سنگ طفلان چون فلاخن بال پرواز من است
سختی دوران چه سازد بدل چون خاره ام
نونیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستم
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
شرم رخسار تو می سوزد پرو بال نگاه
نیست حاجت روی گردانیدن از نظاره ام
دانه من چون شرار از سنگ می آید برون
فارغ است از فکر روزی مرغ آتشخواره ام
بیخودی چون غنچه در من دست و دل نگذاشته است
می کند باد سحر گاهی گریبان پاره ام
بیستون عشق چون من کارپردازی نداشت
حیرت دیدار او کرد این چنین بیکاره ام
نیست ریگ تشنه لب را سیری از آب روان
از غم عالم نیندیشد دل غمخواره ام
دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است
من به یک دل عاشق صد آتشین رخساره ام
بس که صائب ریزد از چشمم سرشک آتشین
رشته شمع است گویی رشته نظاره ام