مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیدهام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
در این شعر شاعر از درد و رنجهای که کشیده صحبت میکند. او به مدت طولانی به مانند غنچهای در خون و غم مانده است تا زمانی که توانسته به خوشی و خنده همچون گل دست یابد. شاعر با اشاره به زخمیهایی که بر اثر غم و مشکلات به او وارد شده، حاصل تلاشهایش را در شکل گل و شبنم زیبا توصیف میکند. او از داغهایی که بر دل دارد و زندگی را بر زمین سقوط میدهد، سخن میگوید. همچنین، به آتش درونش و غیرتش اشاره میکند و نشان میدهد که چطور از درد عشق و جدایی نالیده و زخمهای زیادی را تحمل کرده است. در نهایت، او به هنر و سخنوری خود پرداخته و بیان میکند که چگونه تلاشهایش او را به کلامی زیبا و پخته رسانده است. این شعر به شدت حاکی از عمق احساسات و تجربیات انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیدهام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
از سر هر خار صد زخم نمایان خوردهام
تا چو شبنم روشناس این چمن گردیدهام
خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من
روی آب زندگی را بر زمین مالیدهام
شعلهٔ بیمایهام با خار و خس در دار و گیر
خوردهام صد زخم تا یک پیرهن بالیدهام
از سر غیرت سپند آتش خود گشتهام
پیش اغیار از جفای او اگر نالیدهام
زود بر فتراک میبندد سر خورشید را
شهسواری را که من در خانهٔ زین دیدهام
پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان
از گرانجانی همان من بر زمین چسبیدهام
میکند تیغ زبان شعله را دندانهدار
جامهٔ فتحی که من از بوریا پوشیدهام
تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است
در حریم سینهٔ خُم سالها جوشیدهام