از جنون، این عالَمِ بیگانه را گم کردهام
آسمانسیرم زمینِ خانه را گم کردهام
شاعر در این شعر به حالتی از گمگشتگی و بیخبری از خود و دنیای اطرافش اشاره میکند. او دچار جنون و آشفتگی است و از چیزهایی که در زندگیاش ارزشمند بودهاند، مانند آرامش و هویت، دور افتاده است. نعمتها و موقعیتهای ارزشمند خود را، مشابه سلیمان که تاج و نگینش را از دست داده، گم کرده است. شاعر همچنین به بیثباتی و سردرگمی احساسات خود اشاره میکند و ابراز میکند که مانند یک کودک که راه خانهاش را گم کرده، او نیز صاحب خانهاش را گم کرده است. در نهایت، او به دنبال دل و احساساتش است اما نمیتواند به جایی برسد، زیرا کیستی و معنا را در زندگیاش گم کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از جنون، این عالَمِ بیگانه را گم کردهام
آسمانسیرم زمینِ خانه را گم کردهام
نه من از خود، نه کسی از حالِ من دارد خبر
دل، مرا و من، دلِ دیوانه را گم کردهام
چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین
تا ز مستی، شیشه و پیمانه را گم کردهام
از منِ بیعاقبت، آغازِ هستی را مپرس
کز گرانخوابی، سرِ افسانه را گم کردهام
در چنین وقتی که بیپرواز شد زلفِ سخن
از پریشانخاطریها، شانه را گم کردهام
بس که در یکجا ز غلطانی نمیگیرد قرار
در نظر، آن گوهرِ یکدانه را گم کردهام
طفل میگرید چو راهِ خانه را گم میکند
چون نگریم من که صاحبخانه را گم کردهام؟
به که در دنبالِ دل باشم به هرجا میرود
من که «صائب»، کعبه و بتخانه را گم کردهام