فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
این شعر به بررسی احساسات عمیق و عدم تعلق شاعر به دنیاهای مادی و مشکلات زندگی انسانها میپردازد. شاعر از عدم درک و همدلی دیگران نسبت به خودش سخن میگوید و از اینکه هرچند از آسمان بالاست، اما دچار افت و مشکلات است. او خود را به عنوان کسی که در جستجوی آزادی و پرواز است توصیف میکند و از ناتوانی دیگران در درک دردهایش گلایه دارد. در نهایت، او به امید یافتن همراهانی در این مسیر باقی میماند و از آمادگیاش برای پرواز و رهایی صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم
می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام
گرچه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور
دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام
هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب
گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام
اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من
سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام
می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس
پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام
گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام
بادبان کشتی می می کند سجاده ام
از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام
می شود قفل خموشی غنچه منقار او
گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام
انتظار همرهان صائب عنانگیر من است
ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام