گرچه از دریا به ظاهر چون گهر بگسستهام
از ره پنهان به آن روشنروان پیوستهام
شاعر در این شعر به بیان حالتهای درونی و سفر روحی خود میپردازد. او اگرچه ظاهراً از دنیا و دریا جدا شده، ولی در عمق وجودش به یک حقیقت روشن و عمیق پیوسته است. او بیان میکند که دلش به جای دیگری بسته و از زنجیرهای عقل و محدودیتها رسته است. شاعر از گم شدن آشناها و تعلقاتش به خود خبر میدهد و این جدایی را تجربهای رهاییبخش میداند. در عین حال، او از درد و رنج عشق صحبت میکند و میگوید که هرگز تسلیم نشده است. شعر به بررسی تناقضات انسان، عشق و جستجوی هویت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه از دریا به ظاهر چون گهر بگسستهام
از ره پنهان به آن روشنروان پیوستهام
در سرانجام جهان از بیدماغیهای من
میتوان دانست دل بر جای دیگر بستهام
چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون
من که از بند فرنگ عقل بیرون جستهام
آشنا جویان عالم خویش را گم کردهاند
فارغم از آشنایان تا به خود پیوستهام
در شکست کشتی من موج خونخواری شده است
هر لب نانی که بر خوان فلک بشکستهام
گرچه عالم منتظم از فکر باریک من است
در نظر بیقدرتر از رشتهٔ گلدستهام
بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود
از دهان شیر پندارم مسلم جستهام
میشمارد عشق صائب از تنآسانان مرا
گرچه از درد طلب هرگز ز پا ننشستهام