ز خلوت برنمیآیی چه حاصل
به چشم تر نمیآیی چه حاصل
این شعر درباره جذابیت و زیبایی معشوق است و در آن شاعر به حسرت و درد نرسیدن به محبوب خود اشاره میکند. او میپرسد که حضور جسمی و زیبایی ظاهری معشوق چه فایدهای دارد اگر او هرگز در دسترس و قابل دستیابی نیست. شاعر از احساس تنهایی و بیثمری عشق سخن میگوید و اظهار میدارد که حتی زیبایی و ظرافت معشوق نیز بیفایده است اگر او حاضر نشود در زندگیاش حضور داشته باشد. در کل، شاعر همواره ازمعشوق خود به دلیل عدم وجود و عدم پاسخ به عشقش گلهگذاری میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خلوت برنمیآیی چه حاصل
به چشم تر نمیآیی چه حاصل
ندارد حسن منظر بهتر از چشم
به این منظر نمیآیی چه حاصل
سرآمد زندگانی و تو بیرحم
مرا بر سر نمیآیی چه حاصل
تو چون قمری مرا ای سرو آزاد
به زیر پر نمیآیی چه حاصل
می نابی ولی از خلوت خم
چو در ساغر نمیآیی چه حاصل
ز آغوش صدف از شرم بیرون
تو چون گوهر نمیآیی چه حاصل
ز پیوندست هر نخلی برومند
به عاشق درنمیآیی چه حاصل
به صد مینای می از پرده شرم
تو ظالم برنمیآیی چه حاصل
گرفتم با تو عالم برنیاید
تو با خود برنمیآیی چه حاصل
برون از تختهبند جسم چون تیغ
تو بیجوهر نمیآیی چه حاصل
گرفتم عمر صائب باز گردید
تو چون کافر نمیآیی چه حاصل