دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل
چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و درونی خود میگوید و به توصیف درد و سوختگی دلش میپردازد. او به معشوق خود اشاره میکند و از زیباییهایی چون زلف و لاله صحبت میکند، ولی همزمان حسرت و غمی را که از عشق و دوری احساس میکند، به تصویر میکشد. شاعر از نشانههای عشق و یادگاریهایی که در دلش باقی مانده، سخن میگوید و به خطرات و آتشین بودن احساساتش اشاره میکند. او به تنهایی و عذاب درونی خود نیز اعتراف کرده و در نهایت به این نکته میرسد که عشق او، حتی در سوختگی و درد، همچنان زنده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل
چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل
چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا
آن را که هست سوخته نانی ز دود دل
بر جا نماند آن که بود چون شراره اش
در زیر پای تخت روانی ز دود دل
چون خامه رهنورد تو هرجا که بگذرد
ماند به یادگار نشانی ز دود دل
دارد خط امان ز تریهای روزگار
آن را که هست آینه دانی ز دود دل
از ما حذر که در دهن آتشین ماست
چون لاله داغ دیده زبانی ز دود دل
در تنگنای سینه من جلوه می کند
هر گوشه سبز مور میانی ز دود دل
تیرش ز سنگ خاره چو ابرو گذر کند
در دست هرکه هست کمانی ز دود دل
افتاده تا به روز قیامت سیاه مست
هرکس که تلخ ساخت دهانی ز دود دل
زان تازه و ترم که رسانیده است عشق
در سینه ام بنفشه ستانی ز دود دل
صائب هوای چشمه حیوان نمی کنم
دارم اگر چه سوخته جانی ز دود دل