ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل
ز شبنم است سراپای چشم حیران گل
شعر به توصیف زیباییهای گلستان و حالت غمگین و حیرتانگیز دل شاعر میپردازد. شاعر از دیدن گلها و شبنمهایی که به چشمهایش نشستهاند، احساس شادی و حیرت میکند ولی از درد و غم دلش نمیتواند رهایی یابد. او از بیخمی دلش و پریشانی گلها به خاطر خندههایی که به نظرش بیمعناست، سخن میگوید و به زندگی خود و عدم تحقق آرزوهایش اشاره میکند. لطافت و زیبایی گلها و شبنمهای روی آن، همواره یادآور احساسات عاشقانه و عمیق شاعر است که در آن یک حس ضعف و شرم و همچنین ناامیدی را میتوان مشاهده کرد. در نهایت، شاعر به زیبایی و قدرت گلها در پنهان کردن احساسات و آشفتگیهای دل اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل
ز شبنم است سراپای چشم حیران گل
ز بیغمی دل ما پاره گردیده است
ز هرزه خندی خود می شود پریشان گل
نشد که غنچه منقار ما شکفته شود
درآن چمن که شود بی نسیم خندان گل
فتاده است براین دشت سایه لیلی
مزن ز آبله بر خار این بیابان گل
درآن چمن که تو برداری آستین زدهن
درآستین کند از شرم خنده پنهان گل
خیال بستر و بالین کمال بی شرمی است
درآن ریاض که باشد ز غنچه خسبان گل
ز تاب روی که خونش به جوش آمده است
که ریزد از عرق شرم رنگ طوفان گل
گره چو گریه خونین شده است دررگ شاخ
ز خجلت رخ شبنم فشان جانان گل
یکی هزار شد امید اشک ریزان را
گذاشت تا سر شبنم به روی دامان گل
مپوش چشم چو شبنم درین چمن صائب
که چون ستاره صبح است برق جولان گل
درآن چمن که گشاید سفینه را صائب
شود به زیر پر عندلیب پنهان گل