تو و آوازه خوبی و من و زاری دل
تو و بیماری چشم و من و بیماری دل
این شعر درباره احساسات عمیق و دردهای روحی عاشق سخن میگوید. شاعر به تضادهای عاشقانه اشاره میکند؛ او از زاری دل و بیماری عشق میگوید و از دلتنگی و غم ناشی از دوری مینالد. عشق جوانمردانه را طلب میکند که به کمک او بیاید، زیرا بیشتر از این توان تحمل غم را ندارد. او به وجود سیاهی و درد در وجودش اشاره میکند و بیان میدارد که عشق او را از دنیای مشکلات و گرفتاریها آزاد کرده است. در نهایت، شاعر بر ماهیت پیچیده عشق و واقعیات زندگی تاکید میکند و میگوید که تمامی این دردها و زیباییها بخشی از وجود او هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو و آوازه خوبی و من و زاری دل
تو و بیماری چشم و من و بیماری دل
شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست
در سواد سر زلف تو ز بسیاری دل
برس ای عشق جوانمرد به فریاد مرا
که ازاین بیش ندارم سر غمخواری دل
نیست یک ذره که همرنگ سویدا نبود
در سراپای وجودم ز سیه کاری دل
می کند عشق مرا از دوجهان فارغبال
چون گرفتار نباشم به گرفتاری دل
محو عشق است و زهر نحو در او نقشی هست
ساده لوحی نتوان یافت به پرکاری دل
هست هرآینه را صیقل دیگر صائب
جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل