عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل
می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
در این شعر، شاعر به احساسات و اندوه خود درباره گل و زیباییهای آن اشاره میکند. او از سردی و دلتنگی ناشی از دوری از گل صحبت میکند و به تمایلش برای نزدیکی به گل و حس گرمای آن اشاره میکند. همچنین به تضاد بین شادی ظاهر گل و غم ناشی از شبنم اشاره میکند. شاعر میگوید که زندگی و وجودش رنگ و بویی ندارد و از بیحوصلگی و بیخیالی نسبت به زندگی میگوید. در نهایت، از عندلیب (پرندهای که به گل عشق میورزد) میخواهد که از بیاحتیاطی و شجاعت گل شرم کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل
می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایم
چشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل
آفتابش برلب بام است و شادی می کند
گریه شبنم بود بر خنده بیجای گل
رنگی از هستی ندارد نقطه مرهوم من
شوخ چشمی می کنم چون شبنم از بالای گل
پند ناصح می کند تاثیر اگرباد بهار
از دماغ بلبلان بیرون برد سودای گل
روزگاری آبروی ناله را بردی بس است
شرم دار ای عندلیب از طبع بی پروای گل