می زنم گرم ز بس تیشه خود بر رگ سنگ
می زند پیچ و خم موی بر آذر رگ سنگ
در این شعر، شاعر با استفاده از نماد سنگ و تیشه، به زحمت و تلاش در مسیر دستیابی به حقیقت و گوهر وجودی خود اشاره میکند. او به سختیهای زندگی و روحیه استقامت در مواجهه با مشکلات میپردازد. با ذکر داستان فرهاد و شیرین، شاعر به عشق و فداکاری اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ چیزی نمیتواند خون فرهاد را نادیده بگیرد. همچنین، او از زخم زبانها و سختیها نمیترسد و بر این باور است که باید به تلاش ادامه دهد تا به حقیقت و گوهر درونی خود برسد. شاعر در نهایت با اشاره به جوانهزدن نشاط و شوق از دل خسته خود، به امید و نوید بهار و زندگی بهتر اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می زنم گرم ز بس تیشه خود بر رگ سنگ
می زند پیچ و خم موی بر آذر رگ سنگ
تا شد از سرمه وحدت نظر من روشن
رشته تجلی است مرا هر رگ سنگ
بیستون را منم آن کوهکن آتشدست
که شده است از عرقم رشته گوهر رگ سنگ
نیست روشن گهر از سختی دوران دلتنگ
خون یاقوت همان جوش زند در رگ سنگ
شکوه از سختی ایام ز کم ظرفیهاست
جوی شیر است مرا پیش نظر هر رگ سنگ
که دگر دست برآورد به شیرین کاری ؟
که شد از جوش حلاوت شکر رگ سنگ
شد به فرهاد ز کیفیت حسن شیرین
بیستون رطل گران و خط ساغر رگ سنگ
از دل سخت محال است برون آید آه
در کف سنگ بود عاجز و مضطر رگ سنگ
از دم تیشه آتش نفس من کرده است
علم انگشت به زنهار مکرر رگ سنگ
تیغ کهسار درآید به نظر جوهردار
بس که پیچیده ز سوز دل من هر رگ سنگ
آنقدر گوش به افسانه غفلت دادم
که شد از خواب گرانم مژه تر رگ سنگ
نیست از زخم زبان سنگدلان را پروا
نگشاید دهن شکوه ز نشتر رگ سنگ
بیستون بس که شد از کشتن فرهاد غمین
مژه اشک فشان است سراسر رگ سنگ
خون فرهاد محال است که پامال شود
که به خونخواهی او بسته کمر هر رگ سنگ
دل مخور در طمع مزد که سازد ز شرار
دهن تیشه فرهاد پر از زر رگ سنگ
نرم کن نرم رگ گردن خود را زنهار
که ز سختی نشود رشته گوهر رگ سنگ
صائب از شوق گهر جوش نشاطی دارم
که رگ ابر بهارست مرا هر رگ سنگ