می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ
این شعر به توصیف عشق و احساسات عمیق انسانی میپردازد و تجلیاتی از دل زخمخورده و خطرات آن را به تصویر میکشد. شاعر با استفاده از مضامین مختلف، عشق را نسبت به سنگ، که نماد سختی و بیحسی است، مقابله میکند. او از زیبایی و لطافت دل سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند از دلهای سنگی، احساسات عمیقتری به وجود آورد. در اشعار، نکتههایی از جنون، ناپایداری دنیا و عشق عرضه میشود که نشان میدهد چگونه انسانها میتوانند در مواجهه با سختیها و مشکلات، دلهای خود را به سنگ تبدیل کنند، اما هنوز هم希望 و رویاهای خود را حفظ کنند. شاعر به نوعی به ستمی که بر دلهای عاشق میرود و تأثیر آن بر زندگی و احساسات اشاره دارد. این اشعار به بررسی تناقضات زندگی انسانی و عشق میپردازند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ
از محک پروا ندارد نقره کامل عیار
سر نپیچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
لاله کوهم شراب من ز جوش غیرت است
می کنم زنگی به صد خونم جگر حاصل ز سنگ
همچنان از شوخ چشمی بر سر بازارهاست
راز او را چون شرر سازم اگر محمل ز سنگ
در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتی است
کرد خوانسالار قسمت نقل این محفل ز سنگ
تا مبادا از تهیدستی ز من غافل شوند
می کنم پر دامن اطفال را غافل ز سنگ
ساده لوحی بین که دارد شیشه خونگرم ما
با کمال دشمنی امید روی دل ز سنگ
عاقلان ز اندیشه روزی دل خود می خورند
برگ عیش کوچه گردان می شود حاصل ز سنگ
زاهد افسرده را رطل گران آدم نکرد
تیغ چو بین کی بریدن را شود قابل ز سنگ
چون نگیرند از هوا سنگ عاشقان
رو سفیدی دانه ها را میشود حاصل ز سنگ
در گذر از بیستون چون برق ای شیرین مباد
سر زند چون لاله خونین پنجه ای غافل ز سنگ
تن پرستان زیر دیوار از گرانی مانده اند
ورنه می آید شرر بیرون به بوی دل ز سنگ
شام غفلت گر چنین افسانه پردازی کند
پای خواب آلود می آید برون مشکل ز سنگ
این جواب آن غزل صائب که میربلخ گفت
نیستم غافل که دارد دلبر من دل ز سنگ