نشأه می گرچه نتوان یافتن از جام خشک
گاه کار بوسه تر می کند پیغام خشک
شاعر در این اشعار به احساسات عمیق و گنگ خود درباره عشق و کمبودهای عاطفی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که عشق نمیتواند از چیزهای خشک و بیروح، مانند لبهای خشک، حاصل شود. وجود شخص محبوبش برای او همچون عقیقی آبدار است که به او آرامش میدهد، اما او از دوری و حسرت رنج میبرد. شاعر به تلاشش برای رسیدن به محبوب و ناکامیهایش در این مسیر اشاره کرده و از بیفایده بودن برخی تلاشها در دستیابی به عشق سخن میگوید. در نهایت، او احساس میکند که برای ارتباط با این عشق، نیاز به تغییراتی در وضع خود دارد تا بتواند از خشکسالی عواطفش خارج شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نشأه می گرچه نتوان یافتن از جام خشک
گاه کار بوسه تر می کند پیغام خشک
گر به بوسی ترنمی سازی لب خشک مرا
قانعم از لعل سیراب توبا دشنام خشک
مردمی هرگز ز چشم او ندیدم،گر چه من
می کشم روغن به زور جذبه ازبادام خشک
وای برمن کز عقیق آبدار او مراست
چون نگین دان،با کمال قرب قسمت کام خشک
در تلاش نام خون دل مخور چندین، که شد
روسیاهی حاصل من چون عقیق ازنام خشک
حاصل من از تهی چشمی زوصلش حسرت است
همچو صیادی که از دریابرآرد دام خشک
نیست پیش عارفان درخانه پردازی تمام
تانسازد بوریا درویش از اندام خشک
شود از خال افزون دلربایی زلف را
تا نباشد دانه،گیرایی ندارد دام خشک
آنچنان کز خامشی بحر کرم آید به جوش
خشک سازد چشمه انعام را ابرام خشک
نیست صائب بردل من بار، بی برگی چونی
می تراود نغمه های تر ز من با کام خشک