در زلف تو آویخت دل از قید علایق
سررشته پیوند بود تاب موافق
این شعر به بررسی عشق و پیوند آن با زندگی و آزادی میپردازد. در آن اشاره شده که دل به عشق آویخته و از قید وابستگیها رها شده است. زلف معشوق نماد حیات ابدی است و شکایت از عشق نیز به نوعی ناپایداری و عذابی بشری اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که خودآگاهی از عیوب و هنرها ضروری است و اگر کسی از عیوب خود آگاه نشود، نمیتواند تغییر کند. شعر به طور کلی به پیچیدهگیهای عشق و انسانیت میپردازد و به رابطه آنها با زندگی و تقدیر اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در زلف تو آویخت دل از قید علایق
سررشته پیوند بود تاب موافق
پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف
این است سوادی که به اصل است مطابق
از عشق شکایت گنه حوصله ماست
باکودک بدخو چه کند دایه مشفق؟
دیگر نشود جمع به شیرازه محشر
هردل که پریشان شود ازناله عاشق
همت ز دل وعرض تجمل بود ازدست
منت ز خلایق بود و رزق ز خالق
ای سرو مزن باقد او لاف رعونت
کاین جامه به هر بی سرو پانیست موافق
آگاه ز عیب و هنر خویش نگردد
تاچشم نپوشد کسی ازعیب خلایق
نشگفت اگر ازتیغ تو وا شد دل صائب
جان تازه کند صحبت یاران موافق