به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق
این شعر درباره عمق و شدت عشق و دردهای ناشی از آن است. عاشق به شدت داغ و بیقراری را تجربه میکند و هیچ طوفانی نمیتواند او را از عشقش دور کند. او در تلاش است تا راز عشق را حفظ کند، حتی اگر دیگران نتوانند آن را درک کنند. دل عاشق همیشه در حال سوختن است و او به دنبال معشوق خود، همچون مجنون به دور او میگردد. در نهایت، زندگی و آسمانها نیز از این عشق و پریشانی متاثر میشوند. شاعر به نحوی نشان میدهد که عشق میتواند باعث سوزش و خاکستر شدن وجود عاشق شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق
ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزد
ز غفلت شیر اگرپهلو نهد بر بستر عاشق
که را زهره است راز عشق را در دل نگه دارد؟
صدف را سینه چاک آرد به ساحل گوهر عاشق
به اوج لامکان پرواز کردن از که می آید؟
نگردد گر تپیدنهای دل بال و پر عاشق
به داغ تازه ای هر لحظه می سوزد دل گرمم
برآتش هست عودی روز و شب در مجمر
سر مجنون به زانو می نهد لیلی، نمی داند
که کوه طور خاکستر شود زیر سر عاشق
مرا چون سوختی بگذار بر گرد سرت گردم
که می گردد حصار عافیت خاکستر عاشق
فلکها سیر شد از سیرو دور خویشتن صائب
همان رقص پریشانی کند خاکستر عاشق